تبلیغات
ܓܨツ مـــ ــ ـن פּ בلـ ــ ـــم פּ בنــ ــــیـ ـــ ــام ツܓܨ - ♥داستان خوجمل♥
✘دل آدما آینه نیست که ها کنی قلب بکشی بعد وایسی آب شدنش رو تماشا کنی✘

♥داستان خوجمل♥

یکشنبه 27 مرداد 1392 04:40 ب.ظ

نویسنده : یلدا

سیلاممممممممممممممممممممممممممممممممممم

 

ممنون کلی نظر داشتم یه بوس گنده به همه

همه عجله دارن کلی نظر داشتم که زود زود اپ کنم

 

اگه زیاد نظر نباشهhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/blackeye3.gifدعوامون میشه

 

ببخشیدکتاب ار ال استاین رونمی زارم معذرت

گوگولی های عسیسم امروز داستان میزارم خیلی قشنگه

 

بگم نظر هابالای200تا قسمت دومو نمی زارمhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley1.gif

 

اسمش : اتفاق غیره منتظرهhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/bathtubsmile.gif

 

بدو ادامه قشنگه از دست نده

بالاخره اومدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوش اومدی اینم داستان

                          اتفاق غیره منتظره

یه روز آفتابی  توی یه جای خیلی قشنگ زیر همین آسمون آبی و روی همین زمین خاکی  بلوم وفلورا تصمیم گرفتن که برن پیش استلا تا اگه موافق بود برن بیرون باهم هواخوری...

بلوم که از رفتارهای اخیر استلا هم خیلی متعجب بود وهم خیلی ناراحت به فلورا گفت:

"فلورا به نظرت اخلاق استلا یه دفعه خیلی تغییر نکرد؟؟؟؟؟"

فلورا گفت:

"آره خیلی اصلا از این رفتارهای جدیدش خوشم نمیاد احساس میکنم همش داره تلقین میکنه که از ما خوشش میاد؟ هوم؟ نظر تو چیه بلوم جون؟؟؟"

بلوم:

"اخلاقش که تغییر کرده ولی فکر نمیکنم هیچوقت از ما بدش بیاد هرچی باشه ما بهترین دوستاشیم؟؟؟"

فلورا چیزی نگفت و فقط کمی سرشو تکون داد وسعی کرد  که یه لبخند بزنه...

بلوم تقه ای به در اتاق استلا زد و منتظر شد تا استلا اجازه ی ورود بده...

استلا:

"بیا تو عسیسم!

بلوم با خودش فکر کرد بذار از استلا بپرسم که چرا این همه اخلاقش عوض شده اما سریع پشیمون شد و از استلا پرسید:"میای بریم قدم بزنیم استلا؟"

استلا با من من کردن گفت:

"من؟....نه ..نه ..نمیشه آخه من..من.............."

بلوم:

"توچی؟؟؟"

استلا:

"من کار دارم بلوم جون.."

بلوم:

"مطمئنی ؟"

استلا:

"آره"

بلوم واقعا از این رفتار استلاهم گیج شده بود وهم ناراحت به خاطر همین اومد بیرون و رفت به سمت دفتر خانم فرگاندا

تقه ای به در دفتر زد و وارد شد...

بعداز سلام و احولپرسی و گفتن مشکل استلا خانم فرگاند به فکر فرو رفت و بعد از چند دقیقه گفت:

"استلا این روزا  احتمالا احساس تنهایی میکنه و باید استراحت کنه چطوره به قصر خودش بره و دو سه روزی استراحت کنه؟؟؟"

بلوم خیلی خوشحال شد و پیش استلا رفت تا نظر اون هم بدونه استلا به شرطی قبول کرد که همه بااون برن همه هم ازخداخواسته قبول کردن البته پسراهم قبول کردن و  تصمیم به رفتن گرفتن

بلوم به تکنا،فلورا،میوزا وایشا گفت:

"کاشکی اون جا ماجرایی پیش بیادکه به همه ما خوش بگذره."

همه:

"امیدواریم...البته که خوش میگذره!"

متاسفانه بلوم نمیدونست که چه ماجرایی قراره  پیش بیاد............

 

وای قشنگ بود نه؟

بازم میگم نظر هابالای 200تاhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley1.gif

باباییییییییییییییییی




دیدگاه ها : دادن شوماهم بده
برچسب ها: داستان وینکسی ، وینکس ، وینکس کلوب ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 31 مرداد 1392 12:21 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30